شهر بازی
چند شب پیش سه تایی رفتیم بیرون تا یه گشتی بزنیم.طبق معمول توی ماشین , شما هی میگفتی بابا پاک.بابا میگفت نه پسرم هوا سرده . تو هم جدیدا یاد گرفتی هر چیزی رو که بهت میگیم , چند بار میگی "ها " و دوباره واست توضیح میدیم و دوباره "ها "
بعضی چیزا هم که معنیشونو متوجه نمیشی میگی " ها " چندین و چند مرتبه. من و بابا هم هی توضیح میدیم هی میخندیم به تو وروجک بامزه
خلاصه هی بابا میگفت هوا سرده و شما هی میگفتی " ها " که بابا تصمیم گرفت بره شهر بازی ستاره.کوچیکتر که بودی رفته بودیم ولی خیلی استقبال نکردی و بیشتر میترسیدی وقتی تکون میخوردی و موزیک همزمان پخش میشد.ولی الان که دیگه بزرگتر شدی خبری از ترس نیست
بابا قبلا نگران بود و میگفت چرا میترسه.نکنه همیشه همینجوری باشه.آخه از اسباب بازیهایی هم که باتری خور بودن و حرکت میکردن و موزیکال بودن خوشت نمیومد . کناره میگرفتی و میترسیدی.همش ازمون میخواستی که خاموشش کنیم , ولی خودت همینجور که بزرگتر شدی درست شد و دیگه نمیترسیدی.
منم به بابا میگفتم که بزرگتر که بشه یه سری چیزارو درک میکنه و دیگه نمیترسه لازم به نگرانی نیست.
ترس از حیوونا رو هم که از مامان گرفتی دو سه بار نتونستم خودمو کنترل کنم و ترسمو دیدی,حتی یه بار جیغ کشیدم
واسه همین دیگه از حیوونا : مرغ و خروس و گربه و سگ و پرنده میترسی
همشم تقصیره مامانیه . ببخشید عزیزم
خیلی خودمو سرزنش میکنم که چرا جلوت اینجوری کردم که حالا میترسی.آخه کوچیکتر که بودی نزدیک به 18 ماهگیت قشنگ میرفتی نزدیک گربه ها و دنبالشون میکردی و کلی میخندیدی.
یه بار رفتیم پارک آزادی کنار رودخونه قورباغه بود . تو هم میدیدی اینا میپرن همش میخواستی پاتو بزاری روشون.
البته من از مسافتی بسیااااااار دور نظاره گر بودم
خدا کنه که همینجور که بزرگتر میشی ترستم کمتر و کمتر بشه و از بین بره وگرنه هیچ وقت خودمو نمیبخشم.



خب بریم سراغ عکسا.این عکسا طی دو سری گرفته شد یه دفعه دیگه هم رفتیم همون مرکز خرید ستاره واسه خرید که تو وروجک باهوشم با وجوده اینکه فقط یه بار رفته بودی اونجا از طبقه اول کنار پله برقی , یهو گفتی " ایناشااااا پاک " 









شهر بازی 





