علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

شهر بازی

1393/10/15 2:11
نویسنده : مامان فهیمه
305 بازدید
اشتراک گذاری

چند شب پیش سه تایی رفتیم بیرون تا یه گشتی بزنیم.طبق معمول توی ماشین , شما هی میگفتی بابا پاک.بابا میگفت نه پسرم هوا سرده . تو هم جدیدا یاد گرفتی هر چیزی رو که بهت میگیم , چند بار میگی "ها " و دوباره واست توضیح میدیم و دوباره "ها " خندونکبعضی چیزا هم که معنیشونو متوجه نمیشی میگی " ها " چندین و چند مرتبه. من و بابا هم هی توضیح میدیم هی میخندیم به تو وروجک بامزهبوس

خلاصه هی بابا میگفت هوا سرده و شما هی میگفتی " ها " که بابا تصمیم گرفت بره شهر بازی ستاره.کوچیکتر که بودی رفته بودیم ولی خیلی استقبال نکردی و بیشتر میترسیدی وقتی تکون میخوردی و موزیک همزمان پخش میشد.ولی الان که دیگه بزرگتر شدی خبری از ترس نیستمحبت

بابا قبلا نگران بود و میگفت چرا میترسه.نکنه همیشه همینجوری باشه.آخه از اسباب بازیهایی هم که باتری خور بودن و حرکت میکردن و موزیکال بودن خوشت نمیومد . کناره میگرفتی و میترسیدی.همش ازمون میخواستی که خاموشش کنیم , ولی خودت همینجور که بزرگتر شدی درست شد و دیگه نمیترسیدی.

منم به بابا میگفتم که بزرگتر که بشه یه سری چیزارو درک میکنه و دیگه نمیترسه لازم به نگرانی نیست.

ترس از حیوونا رو هم که از مامان گرفتی دو سه بار نتونستم خودمو کنترل کنم و ترسمو دیدی,حتی یه بار جیغ کشیدمخجالتواسه همین دیگه از حیوونا : مرغ و خروس و گربه و سگ و پرنده میترسیغمگین

همشم تقصیره مامانیه . ببخشید عزیزمغمگین خیلی خودمو سرزنش میکنم که چرا جلوت اینجوری کردم که حالا میترسی.آخه کوچیکتر که بودی نزدیک به 18 ماهگیت قشنگ میرفتی نزدیک گربه ها و دنبالشون میکردی و کلی میخندیدی.

یه بار رفتیم پارک آزادی کنار رودخونه قورباغه بود . تو هم میدیدی اینا میپرن همش میخواستی پاتو بزاری روشون.

البته من از مسافتی بسیااااااار دور نظاره گر بودمچشمک

خدا کنه که همینجور که بزرگتر میشی ترستم کمتر و کمتر بشه و از بین بره وگرنه هیچ وقت خودمو نمیبخشم.غمگینغمگینغمگینغمگین

 

خب بریم سراغ عکسا.این عکسا طی دو سری گرفته شد یه دفعه دیگه هم رفتیم همون مرکز خرید ستاره واسه خرید که تو وروجک باهوشم با وجوده اینکه فقط یه بار رفته بودی اونجا از طبقه اول کنار پله برقی , یهو گفتی " ایناشااااا پاک " بوس

راننده های گرامی       هواپیما

هواپیما       ماشین سواری

موتور سوار       هواپیما

ماشین سواری

بوق بوق

قربونه اون رانندگیت

یه دست فرمون و دنده

پسندها (6)

نظرات (7)

مامان رویا
15 دی 93 9:39
هميشه خوش بگذره عزيزم...
مامان فهیمه
پاسخ
ممنونم عزیزم
مریم مامان آیدین
15 دی 93 11:26
الهـــــــــــــــــی...قشنگ معلومه داره بهش خوش میگذره عســـــــــــــــــــلم ایشالا همیشه به گردش و شادی باشین فهیمه جونم اگه خودت هم نمیتونی هروقت هرجایی حیوون بی آزاری دیدی با همسرت یا هرکسی که نزدیکه و میتونه همکاری کنه بگو با اون حیوون بازی کنه و بخنده و هیجانی بشه و علی رو هم دعوت کنه تا ترسش بریزه حواست باشه...اصلا به زور و یهو علی رو جلو نبرین هااااا!!!خودتون با اون حیوون مشغول بازی های هیجانی بشین و بلند بخندین و هی به علی بگین چه جوجو یا پیشی نازه تا خودش راغب بشه بره جلو.....خودت هم اگه میترسی یا اونجا نباش یا اگه بودی تو چهرت چیزی رو نشون نده!!!سعی کن بخندی و هی بگی وااااااااای چه نازه....چه خوشگله!!! من یادمه یک بار تو باغ با آیدین با حلزون کلی بازی کردیم....جوری که رو دست آیدین راه میرفت....عصرش تو خونه تو سبزی هایی که از باغ آورذه بودیم مامانیش یه حلزون دید و جیع زد...آیدین دیگه سراغ همون حلزونی که صبح اونقدر باهاش بازی کرده بود نرفت!!!من آیدین رو بردم جای دیگه و اون حلزونو هم بردم و دوباره باهاش بازی کردم ولی آیدین دیگه ترسیده بود...خلاصه اینکه مجبور شدم حلزون مربوطه رو بزارم رو صورت و بینیم راه بره تا آیدین خندش بگیره و ترسش بریزه!!!! با اینکه درسته نمیترسیدم ولی شدیدا چندشم شده بود! برای همین میگم حتی اگه واقعا نمیتونی ترست رو کنترل کنی نزار علی بفهمه....تو براش سمبل قدرتی....کارهایی که اون نمیتونه و تو میتونی....اگه ببینه تو میترسی مطمئن میشه اون چیز ترسناکه....اگه نمیتونی همکاری کنی اصلا تو بازی اونجا نباش....بسپر به باباش و عمو و دایی و .... موفق باشی دوستم ببوس علی نااااااااازمو
مامان فهیمه
پاسخ
آره حساااااابی خوش گذروند . مخصوصا ماشین سواری. مرسی عزیزم از راهنماییت.آره موافقم باهات بچه ها رو ما مامانا خیلی حساب باز کردن.واسه همین ما باید خیلی مواظب کارهامون باشیم.منم باید همین کاری رو که گفتی انجام بدم تا بلکه یادش بره. آفرین به تو مامان خوب که به خاطره آیدین جون حاظر شدی اون حلزون و رو صورتتم بزاری. براووووووووو
فریده
16 دی 93 9:37
ای جانم ، ببین چه کیفی می کنه ، راستی شهر بازی مجتمع زیتون هم خوبه ، من معمولاً پرهام رو می برم انجا. نگران ترسش هم نباش ، پسرا سر خود شجاع هستند ، ببوس پسر نازمون رو.
مامان فهیمه
پاسخ
خدا از زبونت بشنوه فریده جون منم یه بار علی رو اونجا بردم آره اونجا هم خوبه ،فقط قسمت ماشین سواریش نمیزارن که علی با باباش سوار بشه.میگفتن اگر میتونه باید خودش فقط سوار شه.علی هم که نمیتونست آخه اونجا ماشیناش یه جوره دیگست سیستمشم فرق میکنه.ولی بقیه چیزا اکی هست.ولی از اونجاییکه همسره گرامی کمی تنبل تشریف دارن ستاره رو ترجیح میده و میگه نزدیکترهمنم بهش میگم دو صباح دیگه که علی بزرگتر شد خودش میگه بابا اینجا تکراریه جاهای دیگه هم بریم،اونجاست که دیگه مجبور میشی حتی تا خلیج فارس(صدرا)هم بری
spatra
21 دی 93 2:56
على كوچولو ناز و دوست داشتنى خاله هميشه به گشت باشى و كلى با مامان و بابا خوش بگذرونى
مامان فهیمه
پاسخ
مرسی خاله جون مهربون
مامان فرح
27 دی 93 0:25
سلان دوست عزیز،خوشحالم باباخره یه هم استانی اینجا پیدا کردم ،به وبلاگ ماهم سر بزنید خوشحال میشیم
مامان فهیمه
پاسخ
سلام عزیزم چشم حتما
مامان آرمین
29 دی 93 0:31
نگران نباش عزیزم ایشالله بزرگتر که شد دیگه از چیزی نمیترسه.فدای گل پسر ناز و گوگولی بشم من.ای جاااانم.هزارتا بوووووس واسه جیگره خاله
مامان فهیمه
پاسخ
خدا از زبونت بشنوه خواهر جوناین بوس ها هم واسه ارمین جونم
مامان علی
2 بهمن 93 10:00
خداییش خوبه همین محوطه های سرپوشیده هست بچه توزمستون که پارک نمیره زیاد یکم بازی کنه! علی من که متأسفانه خیلی بیرون وخونه کسی بریم اذیت میکنه وگریه که برگردیم خونه این ازبچگی باسشوار ماشین لباسشویی وجارو حال میکرد،جدیدا هرصدایی میشنوه حتی دورتند خشک کن جیغ میزنه ومیترسه که چی بود و..... قربون اون چهره هیجان زده علی جون که حسابی حال کرده وخوش گذرونده، من یکبار سوسک دیدم ترسیدم رفتم تو اتاق ولی بچم وایساد کشیک کشید تاباباش بیاد وجاش ونشون بده!منم عین خودت ازهمه جور حیوون وحشره میترسم! ایشالله همیشه تنش سلامت وبه گشت وتفریح بگذرونه ---------- بازم از لطف ومهربونیت بینهایت ممنونم وابراز محبتت وباید بگم دوستی رو درحقمون بجا اوردی عزیزدلم ایشالله هیچ وقت ناراحتی وغم به دلت نیاد خیلی دوستون دارم حالا بازمیام درباره خصوصی وبازی پدرا و....واست مینویسم،باید برم صبحونه علی وبدم
مامان فهیمه
پاسخ
وای زهرا جون ببخشید این یکی جا موند تایید شه آخه یهو گوشیم خاموش شد.بعدشم نت نداشتم تا الان علی ما هم که همینجور بوده دقیقا با سشوار و هود و جارو برقی و رادیو با موج خراب آروم میگرفتولی الان از صدای سشوار که یهو روشن شه شش متر میپره تو هوا قبلا هم که از صدای جارو برقی میترسید خیلی جالبه ها این وروجکا هم عالمی دارن واسه خودشون و امان از این ترس ما مادراااااا.باز علی خوبه نگهبانی میده علی من که فعلا هر عکس العملی من نشون بدم اونم مثله من میشه.